تاريخ : چهار شنبه 1 خرداد 1398برچسب:, | 2:51 | نويسنده : ✿↝ ..ℳΘɲส.. ↜✿

 

من که نفهمیدم بابا حاجی چرا زنگ خونه را اینقدر بالا نصب کرده

حسام این دفعه بهشون بگو اگه زنگشون خراب شد بیارن پایین تر

نصب کنن! از کجا هی آجر گیر بیارم بزارم زیر پام آخه !!!

عه نخند حسام ، الان به بابا حاجی نگوها؛ یه وقت میگه اشکال 

از قد و غواره ی کوتاه ترتجِ وگرنه جای نصب  زنگ خیلی هم خوبه

 

" من هنوز از اون اتفاق پارسال ، از خانوادت خجالت میکشم .

یادته حسام پارسال کلی آلو سیاه شستیم و تو سینی های بزرگ چیدیم

 و تو آفتاب گذاشتیم ! اخ اخ سفارش مامان ماهرخ یادم رفته بود که قبل از غروب برشون دارم 

یادته چه افتضاحی شده بود ؟  رژه ی گربه ها توی سینی آلو جیغ مامان ماهرخ را در آورده بود

حسام به نظرت من بی دست و پام؟؟؟

عه حسام ! خوب بگو نه دیگه....چرا ساکتی؟؟

آرزوت این بود ماشینی که میخری حتما آبی نفتی باشه همرنگ آسمون

روز های زمستون و بتونی باخط سفید روش درشت بنویسی...سر به زیر و ساکت و بی دست و پا میرفت دل....‌‌‌ یک نظر روی تو را دید حواسش پرت شد

 اینو باور داری که از دعاهای من بود؟؟ خودت میگفتی دعاهام اثر داره

پس بی دست و پام نیستم ها

میگما باهاش همین روزا بریم سفر باشه حسام؟؟ تو بگو باشه من همه چی رو آماده کردم لباسات اتو کشیده و ساک سفر هم آماده کردم

 قبلا که موتور قراضه ات رو داشتی میگفتی با همین موتور من  میبری

اون دور دورا !

آخ گفتم موتور !

اون خونه نقلی کوچه ی شریفی هفتم یادته؟؟

سال اولی که سعی کردیم مستقل زندگی کنیم...یه معضل بزرگ داشتیم به اسم زیور خانم....البته تقصیر خودت بودا میخواستی اینقدر خوب نباشی.

هر وقت صبح حاضر میشدی کارگاه بابا حاجی بری دلم زودی  برات تنگ میشد، بدو می اومدم دم در تا باهات خدا حافظی کنم ،

به جای خداحافظی خوشگل و به یاد ماندنی میگفتی ترنج !

جوجه کوچولوی رنگی بیا جلو ببینم

 

 

منیژه عنایتی


برچسب‌ها: ادامه مطلب